موضوع انشاء: ایران
در زمان حکومت منوچهر پادشاه پیشدادی در ایران قبل از مهاجرت قوم آریا، توران زمین ایران را اشغال کرده و زیر چکمه های استبداد خود لگد کوب می کرد.
اینکه چطور داستان به ماجرای آرش کشیده شد را دقیقا نمی دانم. اما بنا بر این شد تا از سپاه ایران یک کماندار با یک تیر، فقط با یک تیر، مرز جدید ایران و توران را تعیین کند. حکومت ایران ناچار به پذیرفتن این پیشنهاد تحقیر کننده شد. و از سپاه ایران یک کماندار به نام آرش داوطلب نجات مرزهای ایران شد. به یاری مردم از دماوند بالا رفت. از ایزدان مدد گرفت. و تیر را به چله ی کمان گذاشت:
آرش كمانگير
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آٍمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
(شنبه 23 اسفند 1337 سیاوش کسرایی)
این بود انشای من درباره ی ایران، نقطه.
به موهایت شانه بزن ، لباس آبی رنگت را بپوش، خودت را با عطر گلهای بهار خوشبو کن،
دو رکعت نماز بخوان وآرام گیر و با آرامش خودت را بیارای و به دیدنم بیا .
یادت نرود برایم گل نیلوفری را بیاوری که در حاشیه مرداب روییده است .
آدرسم را از درخت سیب سرخ بپرس بند کفشت را محکم کن و دوان دوان به دلم سر بزن ،
به گنجشک ها نامه بنویس و با گلها دوست شو،
به تقدس جبرئیل ایمان بیاور و پاکی یوسف را باور کن ،
واز نجابت مریم مقدس برای ستاره ها بگو
و رنگین کمانی را بدرقه کن که در پس هر باران با رنگهای رویایی به ما سر می زند ،
من با باران پس فردا قرار دارم ،تو هم اگر میخواهی زیر رحمت خدا خیس شوی بیا ،
بیا و در چشمانم نگاه کن رد پای خودت را خواهی دید
که قدم روی چشمم گذاشته ای ای عزیز دل .
تا درودی دیگر بدرود
و بدان که سینه ی تو نیز آسمانی لایتناهی ست با قلبی که در آن چشمه ی خورشید می جوشد. و گوش کن که چه خوش ترنمی دارد در تپیدن...
حسین ...حسین ... حسین....
سید مرتضی آوینی
آنكه احساسي عشق مي ورزد، احساسي متنفر خواهد شد. و آنكه عادتا عبادت مي كند دفعتا كافر خواهد شد. راه مقدس زندگي انسان كه او را به كمال عشق و ايمان خواهد برد تنها يك چيز است: تفكر. كاري كه عملا هيچ كس آنرا انجام نمي دهد. ..
اما تفكر نيز استارتي مي خواهد كه آن استارت بيشتر از احساس و كمتر از طريق عادت و تكرار حاصل مي شود. اما اين نظري كه يك لحظه به انسان مي شود (شوك احساسي كه باعث استارت فكر شود) تنها او را به راه مي اندازد و نه اينكه خود راه باشد.احساس وقتي وسيله باشد براي رسيدن به هدف مقدس تفكر، ارزش دارد.اما احساس وقتي هدف شد اگر از آن برداشت توحش كنند، برخلاف انتظار نيست. اما پس از اينكه با تفكر پيش بروي همان اعمال احساسي اوليه اي را كه مي ديدي و تكرار مي كردي برايت مستدل مي شود. اگر آنزمان مي شنيدي، امروز مي بيني. امروز با تمام حواس خودت آنرا درك مي كني. آنگاه تو اعمالي را در عين عقل و عشق انجام مي دهي كه ابلهان برداشت احساسي مي كنند. آنها البته شايد حقي به گردن تو نداشته باشند. تو كارت را مي كني. اگر آنها هم لياقت تفكر را داشته باشند، شايد در آينده به آجا برسند كه اعمال احساسي خود را دوباره كشف كنند و اينبار با عقل و ايمان انجام دهند. دوباره زندگي را شروع كردن. و پس از مدتي دوباره... و دوباره و دوباره و ...هر روز جديدتر از روز قبل. هر روز مستدل تر از روز قبل. عاشق تر از ديروز. عاقل تر از ديروز. و البته محو و ناپديد تر از ديروز. اين سلوك، سلوك واقعي عشق است.
و همه بايد بدانيم كه عشق چيست. عشق چيزي نيست كه عوام آنرا در ترانه هاي پاپ قرقره مي كنند. عشق لباس فاخري است كه فقط بر تن خواص راست مي آيد. عشق در معناي كامل خود حامل كمال عقل، كمال عبوديت و كمال معني است. عشق كمال است. كمال ذره در ملاقات با خورشيد. قطره در مقابل اقيانوس. كوارك در مقابل عالم. اما نه بالاتر از اين. محو شدن و فهميدن اينكه واقعا هيچ نيستي. احساس اينكه صفر هستي و مقابل بي نهايت ايستاده اي، تو را عاشق مي كند. و گرنه تا زماني كه خود را مي شماري معناي بي نهايت را درك نمي كني. در تفكر اعداد بي نهايت وجود ندارد. عدد يك با خود فكر مي كند بزرگترين عدد دنيا (بي نهايت) با افزودن يكي مثل من به آن بزرگتر خواهد شد! اين تصور تمام اعداد است. اما صفر بي نهايت را مي فهمد. او مي گويد بي نهايت جايي است كه اگر بي نهايت چون من به آن اضافه يا كم شويم تاثيري در آن نخواهد داشت!
صفر تنها عاشق بي نهايت در رياضيات است، نقطه.
|
'دريای سفيد' در عرفات
| |||||||||||||
ديروز آخرين روزی بود که حجاج فرصت داشتند بخش های اوليه حج را که در خود مکه انجام می شود، تمام کنند.
تا غروب بايد همه مکه را ترک می کردند. به همين دليل، مسجد الحرام شلوغ تر از هميشه بود و علاوه بر آن چون همه اين دو و نيم ميليون نفر بايد از مکه خارج می شدند، ترافيک و ازدحام شديدی در شهر حاکم بود و حجاج تلی از زباله در شهر جا گذاشتند. دور و اطراف حرم پر بود از قوطی های خالی نوشابه، پوست ميوه و ظرف های خالی يک بار مصرف. تقريبا در مقابل همه هتل ها و محل های اقامت حجاج، انبوه چمدان هايی به چشم می خورد که روی هم انباشته شده و صاحبان آنها منتظر ايستاده بودند که اتوبوس ها بيايند و آنها را به عرفات منتقل کنند. حجاج خود عربستان هم که معمولا در روز آخر برای حج اقدام می کنند، به جمعيت اضافه شده بودند. جمعيت ميليونی که ديشب از نقاط مختلف جهان در عرفات جمع شده بودند، هر يک برداشت و استنباط خاص خود را از حج دارند. از هبا، دختر جوان آمريکايی پرسيدم انتظارش از حج چه بود و او به اظهارات مالکوم ايکس، رهبر جنبش ملت اسلام در آمريکا درباره حج اشاره کرد و گفت: "يکی از اولين چيزهايی که وقتی به حج آمدم می خواستم بدانم اين بود که آيا آنچه مالکوم ايکس، در کتابش درباره حج گفته صحيح است يا نه. او گفته بود 'در حج افرادی را از همه رنگ و همه نژاد ديده است، از سفيد سفيد گرفته با چشمان بسيار آبی، که از همان ليوانی آب می خورند که سياهپوستان آفريقا آب می خورند و اين نوعی برادری است که هيچ جا نمی توان نظير آن را پيدا کرد' و اين حس به او کمک کرد که مرزهای نژادی را پشت سر بگذارد و همه را بپذيرد."
هبا گفت:" من به اينجا آمدم تا ببينم او درست گفته يا نه و می بينم که دقيقا همينطور است که او گفته." خاوير اوتاسو مروان، اهل اسپانيا که ۱۳ سال پيش مسلمان شده درباره آنچه انتظار داشته در حج مشاهده کند و آنچه مشاهده کرده گفت: "در واقع ايده مشخصی در اين مورد نداشتم اما حالا با آنچه ديدم، کاملا سردرگم شده ام و آنچه را در اينجا ديدم، نمی توانم با کلمات توضيح دهم. حج يک گردهمايی بزرگ و بی نظير از افرادی است که با هم بسيار متفاوتند؛ نه فقط در اين مورد که اهل کجا هستند بلکه به لحاظ فرهنگی و اقتصادی هم با هم فرق دارند اما اينجا آدم می بيند که اين افراد به هم احساس نزديکی زيادی می کنند." ما از ديشب رسما باديه نشين صحرای عرفات شديم. هم خيمه ای های ما از کشورهای اردن، لبنان، اندونزی و چند کشور ديگر هستند. با صدای قرآن و دعای چند حاجيه خانم اندونزيايی بيدار شدم. حجاج، امروز را بايد در عرفات که دريايی سفيد در آن به راه افتاده، بگذرانند. تا چشم کار می کند آدم می بينی و چادر و خيمه. روی تمام کوه ها و بلندی های اطراف، سفيد است. خيلی ها کنار خيابان چادرهای زنگی سرپا کرده و بساطشان را روی زمين پهن کرده اند با گونی های برنج و کيسه های سيب زمينی، قابلمه های بزرگ و کپسول گاز. دور و بر دستفروش های مواد غذايی از چای گرفته تا نارنگی و موز عده زيادی جمع شده اند.
اينجا و آنجا صف های طولانی حجاج ديده می شود که برای رفتن به دستشويی در صف ايستاده اند. تعدادی وانت بار بزرگ مشغول توزيع مواد غذايی به جمعيت نيازمند انبوهی هستند که به دور آنها جمع شده اند، توزيع که نه، در واقع مواد غذايی را به سوی آنها پرتاب می کنند. و من در اين ميان به فکر مسئله استطاعت مالی در حج افتادم. اما چادرهای اصلی کاروان ها و گروه های حجاج همگی سفيد است و از دور به پلاژهای سفيد کنار ساحل می ماند. در هر منطقه تعداد زيادی از پرچم های هر کشور به چشم می خورد که نشان دهنده محل بيتوته حجاج آن کشور است که معمولا متمرکز هستند. همه تا غروب روز عرفه در عرفات می مانند که به آن شهر يک روزه هم می گويند. کل حيات اين شهر صحرايی، يک روز است. از يک غروب تا غروب روز بعد. قبل از ظهر، با هلی کوپتر به تماشای شهر رفتيم. تازه آن بالا می فهمی انبوه آدم يعنی چه و جمع شدن بيش از دو و نيم ميليون نفر در يک منطقه چه مفهومی دارد. از آن بالا کوه جبل الرحمه يا عرفات با قله و دامنه سفيد شبيه مخروطی بود که روی آن پارچه سفيد کشيده و روی آن نقطه هايی سياه گذاشته باشند. در سراسر عرفات، دريای سفيد در حال حرکت است. در عوض در منا فقط چادرهای خالی سفيد را می ديدی که در انتظار دريای سفيد است. دريا، امشب به منا می رسد. | |||||||||||||
خانههايتان را در دامنه كوه آتشفشان بنا كنيد. (نيچه)
من همه كساني را كه در جستجوي حقيقت هستند
مخاطب اين سخن مييابم
[زيرا] گريختن
مطلوب طبع كساني است كه
فقط بر عافيت ميانديشند و اگر نه
مرگ يك بار
زاري يك بار
***
شقايق وحشي آزاده است و تعلقي ندارد. در دشتهاي دور، لابهلاي سنگها ميرويد و به آب باران قناعت دارد تا همواره تشنه باشد و بسوزد. داغدار است و گلبرگهاي سرخش را نيز گويا به خون آغشتهاند. شهيد نيز آزاده است و فارغ، قانع، تشنه، سوخته دل و داغدار و غلطيده در خون... اما ميان اين دو چه نسبتي است؟
كلام را، كلام انساني را از اين بينش، راهي به سوي حقيقت نيست، تمثيلي از حقيقت و بس.
***
جاذبه خاك به ماندن ميخواند و آن عهد باطني، به رفتن. عقل به ماندن ميخواند و عشق به رفتن ... و اين هر دو را خداوند آفريده است، تا وجود انسان، در آوارگي و حيرت ميان عقل و عشق معنا شود...
***
زمين در طواف شمس است و شمس را نيز شمس ديگر است كه بر گرد آن طواف ميكند و شمس شمس را نيز شمسي ديگر و همه در طواف شمس عشق، مشكلات نخستين، ولي مطلق. آه، دريافتم مقصد اين سفر آسماني تويي. مقصد تويي و آنان تو را رها كردهاند و بر گرد ديوارهاي سنگي ميچرخند!
اي همسفر! اينجا حيرتكده عقل است، بر گرده زمين، در سفري آسماني با كهكشانها، در سفري آسماني كه مقصدش با اوست.
***
سفر حقيقي جز با انقطاع از اسباب ممكن نيست... اگر انسان را براي سفر به آسمانها نيافريدهاند، اين ميل پرواز در درون او از كجا آمده است و اين ندايي كه او را از درون به آسماني فراتر از همه آسمانها فرا ميخواند.
***
هنر اگر براي هنر باشد، براي هيچ چيز ديگري هم نبايد باشد، جز عشق به خدا. چرا كه هر تعلقي جز اين ورزد، وبال و غل زنجيري است بر گرده روح كه او را به زمين ميچسباند.
سید مرتضی آوینی
سلام.
امشب شب یلداست. طولانی ترین شب سال که ایرانی ها با دور هم نشستن اون رو می گذرونن. حالا کاری نداریم که واقعا این شب چقدر از شب های دیگه طولانی تره. چون این طولانی تر بودن از شب های دیگه فقط در حد یک دقیقه ست. اصل موضوع شب نشینیه که باید (!) حتما برگذار بشه. البته تا اونجایی که من خبر دارم شب نشینی فقط مربوط به شب های یلدا نبوده و در بیشتر شب های زمستان ایرانی ها شب نشینی داشتن. این رو هم نباید فراموش کرد که اون قدیم هاامکانات روشنایی شب مثل حالا نبوده. پس واقعا این شب یلدا طولانی بوده! برای مردمی که با غروب خورشید دیگه براشون دنیا تموم می شده گذروندن شب یلدا واقعا کار آسونی نبوده.تازه معمولا شب یلدا یکی از سردترین شب های سال هم هست. ما که ندیدیم ولی اونایی که دیدن خیلی تعریف می کنن...
حالا دیگه شب یلدا شب سرد و طولانی سال نیست که مردم ماتم بگیرن چطوری اونو به صبح برسونن. توی سرما و تاریکی بایست دور کرسی می نشستن و از هر دری حرف می زدن تا این زمان بگذره.
حالا اما اوضاع فرق کرده. شب یلدا که می شه تازه اول خوش گذرونیه! میوه ... شیرینی ... آجیل ... تلوزیون... حافظ... خیلی حال می ده! این به تمام زرق و برق کریسمس فرنگی ها در! واقعا ماها اگه همت کنیم پوز این فرنگی ها رو می زنیم...اساس!
موقعی که آلمانی ها دور خودشون پوست گرگ و پلنگ می بستن، ما داشتیم کلیله و دمنه رو ترجمه می کردیم. موقعی که امریکایی ها داشتن دنبال بوفالو جیغ می کشیدن، ما داشتیم جبر و مثلثات رو اختراع می کردیم. موقعی که مردم توی رم نمایش گلادیاتور ها رو نگاه می گردن، ما داشتیم الکل رو کشف می کردیم.
حیف... اینقدر خودمون رو دست کم گرفتیم که واقعا دست کم شدیم!!
ولی یه چیزی هم هست. ما ها که نسل اینترنتیم باید یه تکونی بخوریم. باباهامون الکل و اسید سولفوریک... جبر و مثلثات ... قانون و شفا ... ارگ (ارغنون) و پیانو (سنتور) ... رادیو و ایستگاه هوا شناسی... تلفن و اینترنت رو به ما دادن تا ما خیلی چیزهارو بتونیم به بچه هامون بدیم. به بچه های خودمون. خودِ خودِ خودمون! اینجا. روی این خاک. توی این اکسیژن. با این دست ها...
می خوام پرواز کنم!... اما حیف که این استعداد توی آدم های ماشینی این دوره مرده! خیلی چیزهارو از دست داده ایم. خیلی چیزها!
اگه به پشت سرمون نگاه کنیم وحشت برمون می داره! وحشت... واقعا کلمه ی مناسبیه برای ما. مثل وقتی که تمام تلاشمون رو می کنیم تا از یه کوه بد قلق بالا بریم! اگه به پایین نگاه کنیم وحشت برمون می داره. از زمین فاصله گرفتیم... از گل... از آب... از خاک.
راه سنگی رو پیش گرفتیم. بالا و بالاتر. به امید اینکه از اون بالا همه چیز قشنگه! اما...
اما داریم از همون (همه چیز) دور می شیم. ولی حالیمون نیست! شوق بالا رفتن داریم... اما این کوه قله نداره. می ترسیم از سقوط! نه به خاطر دوباره رسیدن به خاک و آب و گل! از مرگ می ترسیم.
بالا میریم به امید فرار از مرگ! ولی هر قدم ما سقوط ما رو دردناک تر می کنه. این وسط چی رو از دست دادیم؟ همه چیز رو! و چی بدست آوردیم؟ هیچی! فقط یه مرگ دردناک. به خاطر اونهمه دور شدن از اونچه که واقعا بودیم! از زمین. از خاک. از گل.
وقتی فکرش رو می کنیم می بینیم خیلی چیزهارو باختیم. اما دلمون رو به این دوباره خوش می کنیم که: هیچکس مثل من بالا نیومده! حالیمون نیست که هر چی بالاتر می ریم تنها تر می شیم! و دورتر...
دور تر و دور تر...
ماشین بد چیزیه!
۱۶/۹/۱۳۸۴
آواز عاشقانه ي ما در گلو شکست
حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست
ديگر دلم هواي سرودن نمي کند
تنها بهانه ي دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گريه هاي عقده گشا در گلو شکست
اي داد ، کس به داغ دل باغ دل نداد
اي واي ، هاي هاي عزا در گلو شکست
آن روزهاي خوب که ديديم ، خواب بود
خوابم پريد و خاطره ها در گلو شکست
«بادا»مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آيا»زياد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرين و آفرين و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خدا حافظي کنم
بغضم امان نداد و خدا... در گلو شکست
از لطف شما بی نهایت سپاسگزارم
شهاب
بعد از هزار سال
کز داستان مردن لیلی گذشته است٬
بعد از هزار سال
[که
صحرا دگر نمی شنود بانگ قیس را
خاموشی صحاری گرم همیشه ظهر٬
عادت شده برای زمین و زمان تف
مردم هنوز هم
با جامه ی سیاه خود٬ لیلی و قیس را
بر کودکانشان٬ تعریف می کنند.
آواز چگور*
با اجازه ي استاد مرحوم مهدي اخوان ثالث
چگور كهنه ام اينك دوباره رنگ مي گيرد.
دوباره از فراسوي افق هاي شبي پر درد
بسوي اوج هستي، عالم بالا
به پروازي كبوتر گون
وداعي مي كند با خرد و خسته پيكرش واندم
به نيرويي كه بگرفته از آن زيبا، مسيحا دم
پرش را بر دو بال باد مي گيرد
- چگور خشك و خسته ي من!
چگور خرد و خاموشم!
دگر اينجا نه جاي تيره كامي هاست-
وداعي اين چگور كهنه ي تاريخ من با مرگ مي گيرد...
... بخوان اينك، بخوان اي هم نواي درد من امروز
بخوان اي همچو من بر استخوانت پوستي نازك
كه تاب اينهمه درد و سخن در خود نمي آرد
بخوان اي «من»! كه اين خاموشيت «مرگ» است!
راست گويد، راست، آنك اين چگور خسته ي تاريخ
راست گويد او آوازش نه آواز است؛ نفرين است!
نغمه ي پر درد او يادآور آن روزهاي تلخ پيشين است.
- روزهاي مرگ انسان با دو دست خود-
نغمه ي او پوستين كهنه ي امٌيد
نغمه ي او دستهاي خسته ي نيما
كهنه آواز غم آن قهرمان سرزمين كعبه و بطحا
خيس خون داغ سهراب و سياوش ها
روكش تابوت تختي هاست.
نغمه ي او نغمه ي مشتي ترانه نيست
كز ميان سيم هاي تار مي خيزد.
نغه ي او نغمه ي مردان مدفون در دل نسيان
نغمه ي او نغمه ي غمگين تاريخ است.
راست گويد، راست، اين تاريخ!
اما حيف...اين انسان
نغمه ي تاريخ را خوش برده از يادش
اين چگور خشك و خسته ي من
گم شده اندر ميان ذهن و افكارش
من خموشم اين چگور اما
همچنان سر گرم در كارش
وآنهمه آواي غمناك غريبي ها
وآنهمه شكوه ز بد فرجامي انسان
محو در آواز محزون و غمين و سرد تاريخ است.
نور؛ آبان 1378
شهاب
* نام سازي است زهي كه مردم اطراف قوچان در خراسان مي نوازند.
ياد من باشد، كاري نكنم كه چشم كسي تر شود، حرفي نزنم كه دل كسي بلرزد،چيزي نگويم كه كسي خجل شود،چيزي نبينم كه كسي برنجد،چيزي ننويسم كه پاي كسي بلغزد.
ياد من باشد، دست هر كودك چهار ساله را بايد ببوسم!
ياد من باشد، هر روز صبح متولد بشوم و هر شب بميرم.
... و نگه دارم حرمت آب را، و نگه دارم حرمت روح را،فكر را، خون، ياد، انديشه... و عشق را.
و نگه دارم حرمت تو را، نقطه.
شهاب
http://www.anvari.org/cols/Islam_Miracle/
غزل 7
بگو اي زن،بگو ديشب چرا خواب ترا ديدم؟
كجا بوديم؟
( با هم از كجا مي آمديم آنوقت شب تنها؟ولي تنها نه،
(گويا كودكي هم بود همپاي تو و دستش به دست تو
كه ما را گاه مي پاييد و پنداري شكايت داشت،
نگاهش از خرام تكيه بر من نيم مست تو،
دوان مي آمد، اما بازپس مي ماند، گاهي تند مي رفتيم،
و گاهي باز
( مانند دو پر با هم،
نشسته بر نسيمي نرم،
( بس آرام در پرواز.
و گاهي نيز چون دو برگ پائيزي،
بهاران كرده باهم زندگي آغاز
و با هم بوده تا انجام،
و اينك نيز دور از ديگران با هم به روي بركه اي آرم،
سپرده تن به خردك موج، كز نرمك نسيمي خيزد آهسته،
و سوي دور دست بركه ي خلوت،
روان، بي اعتنا با هر چه آغاز است يا فرجام.
و گاهي نيز مثل دو پري كز بختشان بيدار،
شبي مهتابگرد و خوابگرد خلوتي دورند
دو دلجو مهربان با هم
كه از چشم دو عالم نيز مستورند
- پري هاي نهان ازديگران قصه، يا حتي
ز چشم پير قصه گوشان نيز،
كه يا رفته ز يادش باقي افسانه، يا اكنون
نداند در كجاي داستان گم كرده ايشان را-
و اكنون اين دو از چشم دو عالم دور و مستورند.
و در مهتاب،
شبي بيدار بختان خوابگرد خلوتي دورند.
- شبي اما به از عمري-
و شايد هم به اين تنهايي دلخواه مجبورند.
كه اينك قصه گو گفته ست:
«بس ست امشب، بياييداين دو عاشق را زماني چند
درين مهتاب شب، تنها به حال خويش بگذاريم.
و فردا شب ببينيم آنسوي دريا
از آن مستي كه افسون پريشادخت مي آورد،
مهاديو ستمگر چون بهوش آيد چه خواهد كرد؟...»
و اكنون رفته بود آن قصه گو با جمع خود تا آنسوي دريا.
و اكنون ما - شبي گر نه - زماني چند،
به حال خويشتن بوديم و بي پروا.
و مي رفتيم و مي رفتيم.
و تا يكچند - الا با نگاه و خنده - چيزي هم نمي گفتيم.
چه خوابي خوب!
نمي دانم تو مي رفتي كجا، آن نيمه شب آيا؟
و اين را هم نمي دانم كه از كي آشنا بوديم؟
و از كي راه ما با هم يكي شد، از كجا اي زن؟
و از كي گفتگومان سر گرفت و مهربانيمان... چه خوابي بود!
بگو آخر چرا خواب ترا ديدم؟ چرا، اي زن؟
و مي رفتيم و مي رفتيم...
و اكنون راه ما در كوچه باغي تار و در هم بود.
تو ناگاه ايستادي در خم كوچه.
و من با تو، به تو نزديك .
تو آنجا ايستادي، در كنار خانه اي سنگي،
كه همچون قلعه اي در كوه محكم بود.
و از ديوارهايش با تواضع تا ميان كوچه ي خلوت،
رديف نسترن هاي بنفش و ياس هاي آبي آويزان،
كز آنها چند شاخ افتاده بود انگار، بس خم بود.
در آن لحظه در آن خانه ي سنگي،
كه چوبي بلوطي رنگ بود و كوبه هايش آبنوسي فام،
به بيتابي تو گويي انتظار ضربه هايي داشت پر لذت،
- و مثل من دلش از شوق يا از هيچ مي لرزيد-
تو بر در ضربه هايي چند كوبيدي،
كه در دهليز پشت در صدا پيچيد.
و آنگه در پناه شاخه اي از ياس آبي رنگ
بسوي من سرت را پيش آوردي و خنديدي.
و دندان هاي تو مانند پولك هاي ماهي بود.
به چشمم خيره ماندي، لحظه اي خاموش،
و من ديدم كه در چشمان تو هم شيطنت، هم بي گناهي بود.
سرت را پيش آوردي،
و در يك لحظه ي پر فتنه هم گلبوسه با لب ها،
و هم با چشم و ابرواخمنازي نازنين كردي
و من ترسان - كه اينك در گشوده مي شود - آن بچه را با شرم پاييدم.
نگاه شاكيش انگاه ما را سرزنش مي كرد.
صدايي آمد از دهليز ... گويا داشتند آهسته در را باز مي كردند.
تو اما اخمنازت همچنان گلبوسه ات، باقي.
من آرامك لبت را با شتاب و شوق بوسيدم.
و ديگر بار... وديگر بار... و ... ديگربار ....
و بي بدرود، سر مست از خم آن كوچه پيچيدم...
عجب شيرين شكر خوابي!
سراپا حسرتم اكنون كه بيدارم.
ولي، اي زن، زن رويايي شيدا،
بگو آخر چرا بيخود به خوابم آمدي ديشب.
تو كه چون روز شد ماهي و ناپيدا؟
مهدي اخوان ثالث - زندان قصر - مهرماه 1345
نمي دانم مرا مي خواستي يا نه
و شايد هم دلت مي سوخت!
و شايد هم چو من ديوانه ي عاشق نديده اي!!
ولي آنقدر مي دانم
كسي جز من مقصر نيست.
[گناهش گردن من باشد و عشقش به نام تو!
در آن دوران
زبانم در كف عقل و دلم دنبال چشم تو
(ولي ساكت)
به هر جايي كه مي رفتي دلم قبل از تو حاضر بود
تو گويي من تمام راه را پيش تو مي رفتم
و تنها
ساكت و آرام
كنار تير برقي، صخره اي ،سنگي
و يا در پشت ديواري
برايت منتظر مي ماندم و آنگاه
زماني كه به پايان مي ريسيد اين انتظار تلخ
بسويت خيره مي گشتم.
دلم هر لحظه اي از بوي تو سر مست!
ولي عقلم...
تو گويي مي زد او با تازيانه بر زبانم روزها تا شام
و مي گفت عقل، آن شلاق در دستش:
«هلا فرياد!
مبادا اي زبان سرخ
بجنبي بي خود و گستاخ
زني آرامشم بر هم،
دهي سبز سرم بر باد!!
نيايد آن شب و آنروز
كه بر كام دلم چرخي
مبادا صحبتي، نقلي، حديثي گويي و رسوا كني من را!
نگويي هان!
مبادا كه بداند دوستش دارم!»
شبي اما به لز عمري
زبانم از كف عقلم پريد و بر سر بام دلم بنشست،
و گفت آنچه نبايد گفت.
دلم پيروز شد، عقلم مرا بگذاشت...
كسي جز من مقصر نيست
كمي بگذشت و عقلم باز رامم كرد، تا آن روز باراني...
تو در آن روز باراني
كه من شرمنده و غمگين
ز تو مي خواستم حرف دلم را ناشنيده گيري و بر من ببخشايي
سكوتي سخت سنگين كردي و گفتي
كه بايد منتظر - تا پاسخت - باشم.
و ديگر نه صدايي، نه حديث و صحبتي حتي
دگر حتي سلامي نه، كلامي نه
سكوت مطلق و سرماي چشمانت
مرا در قصر شك محبوس و تنها كرد...
دلم افسرد
زبانم مرد و قلبم در ميان بهت و نوميدي
بسان غنچه اي سرما زده، پژمرد!
نمي دانم مرا مي خواستي يا نه
و شايد هم دلت مي سوخت
كه من را اينچنين حيران و سرگردان
ميان روز و شب، اميد و نوميدي
توقف دادي و رفتي
ندانستم صدايم را شنيدي يا كه نشنيدي
نفهميدم مرا ديدي و يا چونان هميشه چشم تو با جاي ديگر بود...
فروردين 1381 مشهد.
استاد زبان فرانسه در مورد مئونث یا مذکر بودن اسمها توضیح میداد کهپرسید:
کامپیوتر مئونث است یا مذکر؟
کلیه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلیل زیر مرد اعلام کردن:
1- وقتی به آن عادت میکنیم گمان میکنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستیم.
2- با اینکه داده های زیادی دارن اما نادانند.
3- قرار است مشکلات را حل کنند، ولی در بیشتر اقات معضل اصلی خودشانند.
4- همین که پایبند یکی از آنها شدیم، متوجه میشویم که اگر صبر کرده بودیم مورد بهتری نصیبمان میشد.
کلیه دانشجویان پسر جنس رایانه را به دلیل زیر زن اعلام کردن:
1- به غیر از خالق آنها کسی ازمنطق درونی آنها سر در نمی آرد.
2 -کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد.
3- کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره میکنند تا بعدها تلافی کنند.
4- همین که پایبند یکی از آنها شدیم باید تمام پولتان را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید.
از وب لاگ: آنتی ضعیفه(آنتی دختر سابق) http://antigirl2.blogfa.com/
سه جمله ی زیبا:
۱- اگر اولش به فکر آخرش نباشی آخرش به فکر اوبش می افتی!
۲- لذتی که در فراق هست در وصال نیست. چون در فراق شوق وصال است و در وصال بیم فراق.
۳- آغاز کسی باش که پایان تو باشد...
***
یه روزی «دوستی» از «عشق» می پرسه: «می دونی فرق من با تو چیه؟ من آدمارو با یه سلام با هم می کنم اما تو با یه نگاه... و اینکه من آدمارو با یه دروغ از هم جدا می کنم اما تو با مرگ.» ... و عشق ساکت به او نگاه می کرد...!![]()
***
یه ضرب المثل چینی میگه: قلب مثل یه خونه س که دو تا اتاق داره که تو یکیش شادیه و تو یکیش غم. پس سعی کن یه جوری شاد باشی که غم بیدار نشه.![]()
***
می دونی قشنگی راه رفتن توی بارون چیه؟ ... اینکه کسی نمی تونه اشکهاتو ببینه!![]()
***
می دونی چرا وقتی می خوای بخندی یا گریه کنی یا کسی رو ببوسی یا رویا ببینی چشماتو می بندی؟ چون زیباترین چیزای این دنیا دیدنی نیستن!![]()
***
اگر زندگی مرگ است و مرگ است زندگی. پس زنده باد مرگ و مرگ بر زندگی!![]()
![]()
حلول ماه شوال و فرا رسیدن![]()
عید سعید فطر![]()
را به همه ی شما دوستان تبریک می گویم.

با دست هاي تو
روح حقير من
تعميد ميشود...
با دست هاي تو!...
چشمان خسته ام،
پر نور از جمال شب افروز صورتت
لبهاي تو،
نبات شب ميگساري ام
چشمان مست تو
شور و نشاط عمر هدر رفته ي من است!
چشمان من دگر زغم انتظار تو
چون موي من سپيد.
اشك دو چشم خوابزدهي پر نياز من
در انتظار روي چو ماه عزيز تو
چون سيل نوبهار
جاري ست روي صورت همچون كوير من.
شهاب
ارديبهشت 1381 نور
سقاخانه
آخرين عابر اين كوچه منم.
سايه ام گم شده زير پايم.
ديده ام مات به تاريكي راه
پنجه بر پنجره ات مي سايم.
چشمهاي حلبي باز امشب
نگه خويش به من دوخته اند
شمع ها گرچه دمي خنديدند
عاقبت گريه كنان سوخته اند
آه!... اين جام مسين از سبب
روي سكوي بدينسان گير است؟
هوس ميكده ش بود مگر
كه به چنگال تو در زنجير است؟
قفل بر چفت تو... سقاخانه
مادرم بست؟ چرا؟ راست بگو!
تا شب زود روم در خانه
نكنم مست؟ چرا؟ راست بگو!
كهنه كي زد گره بر محجر تو؟
اختر، آن دختر مشكين گيسو
چادر آبي خال خالي داشت...
رخت ميشست هميشه لب جو
بخت او باز شد آخر يا نه؟
پسر مشدي حسن او را برد؟
جادوي صغرا بگم كاري كرد؟
يا گره بر گره ي ديگر خورد؟
گردن شير تو سقاخانه!
مادري بست نظر قرباني،
چشم زخمي نخورد كودك او،
بعد از آن آه...! خودت مي داني
واي ... اين لاله ي گرد آلوده،
يادگار دل خاموشي نيست؟
واي ... اين آينه ي دود زده،
عاقبت چهره نماي رخ كيست؟
آخرين عابر اين كوچه منم
سايه ام له شده زير پايم.
قصه بس! گرچه سخن بسيار است!
تا شب بعد سراغت آيم!
نصرت رحماني
![]()
![]()
![]()
ديوانه ي احساس و romanceام . do you know؟![]()
![]()
هر كس به دلم play play كرد و برفت![]()
![]()
اينجا و در انتظار chans ام. do you know؟![]()
![]()
امروز یک شاعر شیرازی رو بهتون معرفی می کنم. بیژن سمندر٬ که قبل از انقلاب توی ایران کتاب میکس شعر و یک کتاب دیگه که شعرهایی به گویش شیرازی بود رو چاپ کرد. امروز چندتا دوبیتی از میکس شعر رو براتون می نویسم:
![]()
یاری که همه ورد زبانش honey بود![]()
![]()
گویی ز honey ... honey مرادش money بود!![]()
گویی که مرا فقط پی fun می خواست![]()
زیرا که محبتش از اول funny بود!!![]()
***
I said: به کجا روی شنا؟
she said: pool
I said: بکشم ناز تو را؟
she said: pull
I said: که دو پول را تو یادم دادی.
گویی چه دهم ازای آن؟
she said: پول!!![]()
ماه بالاي سر آبادي ست،
اهل آبادي در خواب.
روي اين مهتابي، خشت غربت را مي بويم.
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش.
ماه تابيده به بشقاب خيار، به لب كوزه ي آب.
غوك ها مي خوانند.
مرغ حق هم گاهي.
كوه نزديك من است: پشت افراها، سنجدها.
و بيابان پيداست.
سنگ ها پيدا نيست. گلچه ها پيدا نيست.
سايه هايي از دور، مثل تنهايي آب، مثل آواز خدا پيداست.
نيمه شب بايد باشد.
دب اكبر آن است: دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبي نيست، روز آبي بود.
ياد من باشد فردا، برم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ، طرحي از بزها بردارم،
طرحي از جاروها، سايه هاشان در آب.
ياد من باشد، هرچه پروانه كه مي افتد در آب، زود از آب درآرم.
ياد من باشد كاري نكنم، كه به قانون زمين بر بخورد.
ياد من باشد فردا لب جوي، حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.
ماه بالاي سر تنهايي ست.
سهراب سپهري، حجم سبز
فقط می خوام بگم این صفحه مال همه ی کسایی است که واردش می شن و با نظرهای قشنگشون صفحه ی خودشون رو زینت می دن.
دست همه ی شما رو می بوسم.
طاعات قبول!!
یاعلی مدد.
شهاب
یک روز می رسد...
یک روز می رسد که می آیی سراغ من.
من شک نمی کنم.
با چشم اشکبار .... و یک قلب ...پر ز عشق!
زیباست آن نشستن تو در کنار من.
یک روز می رسی
از راه دور عشق
بعد از هزار سال
من شک نمی کنم
تو نور می شوی و غبار سکوت من
با دست های تو
چون ماسه از کویر
بزدوده می شود.
یک روز می رسی
و ای کاش...
چشمم برای دیدن تو در وجود خویش
پیدا کند رمق
ای کاش
قلبم پس از سکوت غم انگیز بی کسی
راهت دهت به خانه ی خاموش و کهنه اش
یک روز می رسی و من از زیر این سکوت
بوی خوش تورا
احساس می کنم.
آن روز
بعد از هزار سال
آهسته زیر لب تکرار می کنم:
((... ای وای!! آمده ست. شیرین ترین گناه برای همیشه ام.))
گرمای دست تو
بر سنگ گور من
نیکو نوازشی ست
بعد از هزار سال تو بر گور سرد من
خورشید می شوی.
شهاب
تا بحال به مرگ تمدنها فکر کردید؟ اونهایی که تا حالا اهرام مصر تخت جمشید زیگورات چغازنبیل معبد آکروپولیس یا پترا رو دیدن دستاشون بالا!!
اینها همه به دست مردمانی ساخته شده که یک روزی پیشرفته ترین اقوام تاریخ تا زمان خودشون بودن. و حالا از تاریخ و فرهنگ اونها اطلاعات کمی وجود داره. این اتفاقیه که مطمئنا سر ما و تمدن ما هم خواهد اومد. بله یک روزی فرزندان ما در هزاران سال دیگه وسایل و ساختمانهای ما رو از زیر خاک در میارن. جالبه نه؟ تصور کنین یک روز صبح روزنامه ی صبح کره ی مریخ این خبر رو توی صفحه ی اولش چاپ کنه:
آثار ی از یک تمدن بسیار کهن که به گمان باستان شناسان نزدیک هزاره ی دوم میلادی در جنوب رشته کوههای شمالی فلات ایران می زیسته اند٬ در زمین کشف شد. کاوشگران موفق یه بیرون آوردن سازه ای برج مانند نسبتا بلند شده اند که به اعتقاد باستانشناسان ممکن است بقایای برج تاریخی میلاد باشد. کارشناسان هنوز دقیقا متوجه کاربرد این برج نشده اند اما...
البته نا گفته نماند که امروز هم کسی از کاربرد دقیق این برج اطلاعی ندارد...
بماند!!
اما بعد. می خوام براتون قسمتی از کتاب اگر خورشید بمیرد نوشته ی اوریانا فالاچی نویسنده و خبرنگار ایتالیایی رو بنویسم. این کتاب در دهه ی هفتاد میلادی و قبل از سفر انسان به کره ی ماه نوشته شده و شرح مصاحبات این خبرنگار با مسولین و فضانوردان ناسا است.
در تقاطع بین خیابان ششم و پنجاه و یکم (نیویورک)٫ سر کنج خیابان داشتند گودال بزرگی حفر می کردند. مردم با کنجکاوی به شئ عجیبی مانند اژدر نگاه می کردند که از جرثقیلی آویزان بود و بزودی در آن گودال جای می گرفت. از براد بری (نویسنده ی امریکایی) پرسیدم: آن چیست؟ و او جواب داد: کپسول زمان است. و به نوعی ساخته شده که تا سال ۶۹۵۶ دوام بیاورد.در آن سال در آن را می گشایند تا کسانی که در آینده زندگی خواهند کرد بدانند که ما وجود دا شته ایم و چگونه زندگی می کرده ایم. ازو پرسیدم از چه ساخته شذه و درون آن چیست؟ جواب داد: از کروم٫ مس و نقره که از فولاد محکمتر است و می تواند تحمل هر فشار٫ هر حریق و حتی بمب اتمی را بکند. اسمش کاپالوی است. در داخلش در حفاظ الکترونیکی٫ نمونه های تمدن ما وجود دارد.نمونه های زندگی بشر در سال ۱۹۶۵ بعد از میلاد مسیح٫ قبل از رفتن به ماه٫ در جامعه ای که مرگ٫ زندگی است. ازو پرسیدم: این نمونه ها چیست؟ و او جواب داد: نمونه هایی از همه چیز: سی و پنج شئ مورد استفاده ی روزانه ی عادی. یک کلاه زنانه٫ یک ساعت شماطه دار٫ یک سنجاق قفلی٫ یک دوربین عکاسی٫ یک عروسک و یک چاقوی کوچک. و بعد هفتاد و پنج نمونه از فلزات٫ پارچه٫ پلاستیک و مواد مصنوعی. و بهد دوازده نوع دانه٫ از دانه ی گندم گرفته تا تخم گل سرخ. از دانه ی درخت سرو گرفته تا دانه ی قهوه. و بعد ۱۰۰۰ عدد عکس فوق العاده کوچک از اتومبیل٫ طیاره٫ موشک٫ شهر٫دوچرخه٫ دخترانی که لباس شنا به تن دارند٫مادرهایی که بچه بغل دارند٫ فضانوردان با لباسهای فضانوردی و محکومین به مرگ پای چوبه ی دار. و بعد نمونه ای از داره المعارف بریتانیکا که بصورت میکروفیلم درآمده است. بعد انجیل٫ کتاب مقدس کنفسیوس٫ قرآن٫ و بعد کتابهای طبی٫داروسازی٫ریاضیات٫ فیزیک٫ جانورشناسی٫ تماما بصورت میکروفیلم. و بعد شکسپیر٫ دانته٫ همر٫ سافو٫ بصورت میکرو فیلم. و بعد ۵۰ نمونه از روزنامه ها٫ مجلات٫ بخشنامه های اداری٫ کاتالوگهای مختلف٫ بصورت میکروفیلم. و بعد عکسهای ضد حریق از شاهکارهای جوتو٫ لئوناردو٫ رافائل٫ میکل آنژ٫و بعد سکه٫ سیگار٫ آدامس. و بعد تاریخ ۵۰ سال اخیر کره ی زمینتا پروژه ی آپولو. و بالاخره کتاب راهنما. برای اینکه اشیا بتوانند به زبانهای آینده ترجمه شوند. ازو پرسیدم: این کتاب راهنما ایده ی چه کسی بود و او در جوابم گفت که مخترع آن شخصی است به نام جاه هرینگتون٫ و ایده ی استفاده از این راهنما توسط مهندسین کمپانی الکتریکی وستینگهاوس بوده است و ساختن آن توسط موسسه ی اسمیتسونین واشنگتن انجام گرفته است.
- و حالا چه اتفاقی می افتد؟
- اتفاق خیلی قشنگی می افتد.
- چه اتفاقی؟
فقط همین جا بایستید٫ تماشا کنید و گوش بدهید...
ایستادم. تماشا کردم و گوش دادم. چند نفر مرد با لباس سرمه ای رنگ در اطراف حفره ایستاده بودند. پاسبانها عبور و مرور را با گذاشتن انگشت بر لب خود به علامت سکوت٫ آرام کرده بودند. آنگاه جرثقیل تکان خورد. براه افتاد و خم شد. انگار دارد تعظیم می کند٫ کپسول زمان را با احترام در گودال فرو برد. کپسول آهسته آهسته در گودال پایین رفت. وقتی کاملا در آن قرار گرفت یکی از کسانی که لباس سرمه ای به تن داشت جلو آمد و چنین گفت:
- کپسول زمان. با آرامش در اینجا استراحت کن تا ۵۰۰۰ سال دیگر بیرون بیایی. به امید اینکه محتویات تو را بیابند و برای آیندگان ما هدیه ی بزرگی باشد.
پس از گفتن این کلمات٫ سمنت (روپوش محافظ) روی کپسول را گذاشتند. سمنتی سنگین٫ مثل عصری که در آن زندگی می کنیم٫ و پر ولع٫ مثل عصری که پس از ما خواهد آمد.
اگر خورشید بمیرد. فالاچی - بهمن فرزانه - چاپ چهارم ۲۵۳۶
شبی بارانی
می گرید آسمان
و من بنشسته ام اینجا و می جویم میان خاطراتم یاد اشکی را
و می جویم میان اختران آسمان دل
تک ستاره یاد عشقی را
که با خود می برد من را کنار چاه تاریک و عمیقی نام آن تاریخ
همان تاریخ را کاندر دل خود حبس و زندانی
همان تاریخ را در یادهامان گشته نسیانی
همان تاریخ را کاندر دل آن مرد ها مدفون
به زیر سنگهای خاطره مهمان نسیانند...
نمی دانم چرا امشب
دلم یاد کسی کرده
که تا امروز
مغز خسته ی تاریخ
چون او را نمی آرد به خاطر .... آه!
دلم امشب هوای ناله های او سر آن چاه را کرده
نمی دانم چه می گفته ست او اندر دل آن چاه
ولی گر من بدم آن چاه سرد خامش تاریک در آن شب
توانم بود آیا رنج مردی را شنیدن کاین چنین در چاه می نالد؟
که ایزد از برای ناله های او سر آن چاه می بالد؟
توانم بود آیا؟ ... بود؟
نمی دانم.
نمی دانم چگونه می شنید آن چاه راز دردهای او
نمی دانم چرا طوری نمی شد چاه ساکت بود
و سرد و خشک و بی حاصل
و در تاریکی مطلق
به راز دل
به راز دردهای قهرمان سرزمین کعبه و بطحا
چاه از پا نمی افتاد... خامش بود؟
دلم امشب هوای گُرد مردی کرده بر بام زمان اُسوار
دلم امشب هوای مرد مردستان ... علی ... شیر خدا را در میان نم نم باران نموده ست.... آه!
هوا امشب چه بارانی ست!
دلم چون ابر بگرفته!
اگر چاهی بیابم زود سر در چاه خود کرده بگویم راز دل ...راز هوای امشب خود را به چاه سرد
و شاید بشنوم در چاه
نجوایی قدیمی را
... ولی گویا ... همین نجواست کاندر گوش من می خواند اینک... اوست!
صدای اوست ...
نوای اوست...
همان نجوای غمگینش
دوباره قلب سرد و خامش آن چاه را لرزاند
صدا
از لابلای خاطرات دور ... از تاریخ
دوباره قلب سرد و خامش آن چاه را لرزاند!
اگر باشد برای تو
دو گوش سالم و گیرا
صدای ناله ی او را
اگر جایی شود پیدا
برای عشق و اشک و خاطرات او
درون سینه ی تنگت
تو از اعماق قلبت می توانی بشنوی آن صوت نیکو صوت (هو)یی را!
همان نجوای غمگین است...
همان است ... اوست.
تقدیم به ناصر عزیز
شهاب



